با طرد اپورتونیزم و انحرافات ایدئولوژیک «کودتاگران» در راه انقلاب سرخ به پیش!
سازمان رهایی افغانستان با کوله بار تجارب نیم قرن خویش که سراسر مشحون است از مبارزات آگاهانه و سلحشورانه ی اعضاء، هواداران و متحدین سازمان، طی مقاطع مختلف زندگی اجتماعی، سیاسی و نظامی آن، افتخار دارد که یکبار دیگر با دور افکندن پوستین چرکین خود با انرژی بیشتر و پاک بازی مصممانه تر گام جدید در راه انقلاب دموکراتیک نوین در کشور ما بر می دارد.
تاریخچه سازمان مبین آنست که هر از گاهی علیه اپورتونیزم مبارزه جدی داشته، توانسته است با سربلندی بیشتر در مقام رفیع تر قرارگیرد.
ادامه را اینجا بخوانید:
جریان دموکراتیک نوین به مثابه حرکت انقلابی پیشاهنگ طبقه کارگر توسط مبارزان صدیق و قابل مباهات زمان خود به رهبری رفیق «اکرم یاری» در میزان سال ١٣٤٤ (٢٥اکتوبر١٩٦٥) از بقایای «ندای خلق» و محافل چپ، پا به عرصه وجود گذاشت. این جریان هرچند نوپا و بیتجربه اما آگاه و مصمم به مبارزه در راه «مارکسیزم– لنینیزم- اندیشه ی مائوتسه دون» و برخورد بیامان با رویزیونیزم معاصر بود که زیر رهبری خروشچف در «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» عمل میکرد. این امر به جای خود یک گام بسیار بزرگ بود، گامی که استقلالیت اندیشه و عمل عاملان خود را به اثبات میرسانید. آنان توانستند با اقدام متهورانه خود در کشور ما راه را برای مبارزات چپ انقلابی بگشایند، بیرق «م ل ا» را به اهتزاز در آورند و چهره کریه و مزدور منش احزاب خلق و پرچم را در همان بدو تولد شان تشریح نموده، رسوا سازند.
بنیانگذاران «شعله جاوید»، سازمانی کاملا مخفی موسوم به «سازمان جوانان مترقی» را بنا نهادند که حتی عدهای از کادرها و گردانندگان و سخنرانان شعله جاوید که بخش دموکراتیک «س ج م» را میساخت، نیز از وجود آن آگاهی نداشتند؛ این امر خود نطفه ی اولین انشعاب در جریان دموکراتیک نوین را ساخت (انشعابی که با نوشته «پس منظر تاریخی» عرض اندام نمود و به گروه انجنیر عثمان مسمی گردید).
بعد ها در آغاز دهه ی ٥٠ هجری شمسی عده ای از مبارزان جریان دموکراتیک نوین که کمبود اصلی را نداشتن رابطه ی ملموس با توده ها و نبود یک سازمان زبدهایکه در میان مردم ریشه داشته و مبارزات مخفی و علنی را رهبری و در جهت ایجاد حزب پیشاهنگ طبقه کارگر افغانستان گام بردارد به درستی درک نموده بودند، طرح خود مبنی بر ایجاد تغییر در سازمان را در جلسات سازمانی به رهبری «س ج م» مطرح و روی آن پا فشاری نمودند. اما بعد از آنکه دیدند انتقادات اصولی شان در«س ج م» گوش شنوا ندارد، آن را از محدوده حلقه سازمانی بیرون کشیده و با ارائه نوشته «با طرد اپورتونیزم در راه انقلاب سرخ به پیش! » عدهای از روشنفکران جریان دموکراتیک نوین را برای ایجاد سازمان مستقل تودهای با خود همنوا ساختند؛ این عده روشنفکران که «گروه انقلابی خلق های افغانستان» را بنیاد گذاشتند در جنبش روشنفکری چپ کشور به نام «انتقادیون» مسماء گردیدند (٣ دسمبر ١٩٧٣ -١٢ قوس ١٣٥٢).
«گروه انقلابی» در واقع اولین تشکل چپ با برنامه آموزشی و تربیتی کامل مطابق اوضاع و برنامه کار عملی برای مبارزات توده ای (کارگری و دهقانی) در شهر و روستا، زیر رهبری سازمان پرولتری بود.
«گروه انقلابی» علاوه بر طیف وسیعی از روشنفکران چپ هوادار شعله جاوید، «محفل شمالی» به رهبری مجید کلکانی را نیز در ترکیب خود داشت که قبل بر این در گروه انجنیر عثمان قسما آموزش مارکسیستی دیده، فعالیت مینمود.
در سال ١٣٥٤(١٩٧٥) یعنی همزمان با بروز اختلافات بین جمهوری تودهای چین و آلبانی و مطرح گردیدن تئوری تقسیم بندی سه جهان توسط حزب کمونیست چین، زمانی که انورخوجه می خواست بعد از مرگ مائوتسه دون مشی حزب کار آلبانی به مثابه خطگذار راه احزاب چپ دنیا قرار گیرد، عدهای از کادرها و رهبری گروه انقلابی درست در زمانی که رفقا میخواستند با دایر نمودن کنفرانسی، فعالیت های خود را جمعبندی نموده و با غلبه بر کمبودها و طرد اشتباهات ارتقای خود به سازمان را اعلام نمایند، «مشی اکونومیستی» و«برخورد ایده آلیستی به اخلاقیات» را در نوشته ای بنام «ایدئولوژی چیست؟» علم نموده مسئولیت انشعاب را پذیرفتند. رفقای محفل شمالی نیز که هنوز ادغام کامل تشکیلاتی و ایدئولوژیک نیافته بودند، انتقادات وارده بر گروه را موجه ندانسته جهت حفظ پنهان کاری، اعلام بی طرفی و کنار کشیدن از گروه را در هم آهنگی با رهبری گروه انقلابی برگزیدند. گروه منشعبین سازمان مستقل را بوجود آورده و با پیروی از انورخوجه با اندیشه ی مائوتسه دون وداع نمودند. سپس آنان به نام نشریه تئوریک – سیاسی شان (اخگر) در جنبش چپ کشور شهرت یافتند. اکثریت اعضای رهبری «اخگر» در سال ١٣٥٨ توسط سازمان جهنمی «اگسا» دستگیر و تیرباران گردیدند.
بعد از کنار رفتن علم داران «مبارزه با اکونومیزم و نحوه برخورد با اخلاقیات»، که قسمت بزرگی از نیروی گروه انقلابی را با خود برد، رفقای زنده یاد داکتر فیض احمد و محسن به علاوه ی معدودی از کادرهای گروه توانستند با تلاش های شباروزی خود دوباره به کارها سر و صورت داده در کنار رفقای «محفل شمالی» کادر های جدیدی را تربیت و آموزش دهند.
در آوان رو به راه شدن کارهای سازمان و ارتقای نسبی سطح آگاهی رفقا از «م ل ا» بود که کودتای ٧ ثور ١٣٥٧، از راه رسید. وابستگی باند خلق و پرچم به «اتحاد شوروی» و راه اندازی کشتار وسیع در سطح کشور، سبب شد تا مقاومت مردمی به سرعت به وجود آمده و تقریباً همهی مردم بخصوص گروه های سیاسی چپ و راست و میانه، راه حل را در بدست گرفتن سلاح گرم دیدند.
به تبعیت از همین امر در داخل سازمان نیز بر سر چگونگی مقاومت در برابر عوامل اجنبی بحث های داغ راه افتاد. بحث بین رفقای «گروه انقلابی» به رهبری رفیق داکتر فیض احمد و «محفل شمالی» به رهبری رفیق مجید کلکانی که هر دو در مرکزیت گروه انقلابی به رهبری داکتر فیض احمد قرار داشته و هنوز ادغام ایدئولوژیک- تشکیلاتی رفقای زیر رهبری هر کدام در سازمان واحد به اکمال نرسیده بود، روی سه موضوع تمرکز یافت:
- مبارزه چریکی شهری یا ایجاد پایگاه های توده ای در روستا.
- صحت یا عدم صحت مشی تئوری تقسیم بندی سه جهان، ارائه شده توسط «ح.ک.چ».
- جلب و جذب عناصر چپ با سیاست درهای باز و یا جذب با توجه به معیار های سازمانی.
در نتیجه ی این اختلاف نظر، رفقای «محفل شمالی» راه خود را از «گروه انقلابی» که بر مشی ایجاد پایگاه های تودهای، در اولویت قرار دادن جذب افراد آگاه و دارای روحیه انضباط پذیری و تأیید نمودن تئوری تقسیم بندی سه جهان پافشاری می نمودند، جدا نمود.
رفیق مجید بعد از گرفتن مسئولیت انشعاب، همراه با چند محفل دیگر و یک عده افراد سرشناس جریان شعله جاوید، «سازمان آزادیبخش مردم افغانستان» (ساما) را بنیاد گذاشت. از جاییکه وحدت محافل و شخصیت ها برای ایجاد «ساما» بدون توجه به وحدت ایدئولوژیک و با عجله صورت گرفت، نطفه ی گرایشات مختلف و حتی متضاد از همان بدو ایجاد «ساما»، در بطن آن بسته شد که اختلافات، گرایش ها و انشعابهای بعدی را در پی داشت.
با وجود اینکه در نتیجهی این انشعاب رفیق مجید با رفقای زیر رهبری خود، سنگر«گروه انقلابی» را ترک نمود ولی اعتقاد عمیق رفقا به «م ل ا»، شور و شوق روشنفکران چپ بطور عموم در مبارزه برضد باند های خلق و پرچم که به مثابه ی مزدوران تمام و کمال «سوسیال امپریالیزم شوروی» عمل میکردند، این خلأ را در مدت نسبتا کم پر نموده استوار تر از قبل درصف مبارزه ایستادند.
با ورود افراد جدید به گروه انقلابی و با درس گیری از ضربه ناشی از ناقص بودن ادغام مبتنی بر مبارزه ناکافی ایدئولوژیک که انشعاب محفل شمالی را در پی داشت، مبارزه ایدئولوژیک در رأس وظایف سازمان قرار داده شد. تعمیم دادن اصول پنهان کاری بخصوص بین رفقایکه بخش عمده مبارزهی شان بدون توجه به آن سپری شده بود، مسئله مرگ و زندگی را تشکیل میداد. گروه انقلابی، به رهبری رفیق داکتر فیض احمد، طی مدت نسبتا کم توانست، به مثابه تشکل انقلابی معتقد به «م ل ا » که از لحاظ ایدئولوژیک و سیاسی آگاه و استوار و از لحاظ تشکیلاتی منضبط و هوشیار و کاملاً منسجم و بی هراس از اهدای خون خود در راه آرمان های طبقه کارگر کشور بود، در پهنای مبارزه طبقاتی مقاوم تر از پیش گام برداشت.
در زمستان ١٣٥٧، یعنی زمانی که قتل و کشتار توسط باندهای خلق وپرچم، زندگی را بر مردم تحملناپذیر ساخته بود، عدهای از سازمان های فعال در کابل جهت براندازی دولت دست نشاندهی عوامل روس دست به کار شده به تدارک نیرو پرداختند و برای جلب همکاری گروه انقلابی با یکی از رفقا در تماس شدند، اما گروه انقلابی به دلیل وارد شدن باند گلبدین در آن جمع از همکاری با آنان ابأ ورزید. این قیام که به تاریخ دوم سرطان ١٣٥٨(٢٣جون١٩٧٩) در چنداول کابل بر پا گردید، به دلیل خیانت باند گلبدین به خون نشست.
مدتی بعد عدهای دیگر از سازمان ها مجدداً گرد هم آمده جهت براندازی دولت مزدور با گروه انقلابی تماس گرفتند. این بار گروه انقلابی به هدف براندازی دولت وابسته به اتحاد شوروی و دسترسی به اسلحه برای برپایی پایگاه های انقلابی تودهای با خواست آنان مبنی بر سهم گیری در براندازی دولت مزدور موافقت نمود.
نقشه این قیام که روز ١٤ اسد ١٣٥٨ در بالاحصار کابل زیر رهبری یکی از رفقای گروه انقلابی (رفیق گل احمد) راه افتید توسط یک عضو«حرکت انقلاب اسلامی افغانستان» که یک روز قبل از آغاز قیام دستگیر گردیده بود، افشأ گردید. این عضو حرکت از نفوذ گروه انقلابی در بالاحصار اطلاع نداشت بنا بر آن با آغاز قیام ده ها مستشار نظامی روس و اعضای باندهای خلق و پرچم از بین رفتند ولی با به خون نشستن قیام عده ای زیادی از رفقای گروه و فعالین «جبهه مبارزین مجاهد افغانستان» که مسئولیت قیام را داشتند، نیز به شهادت رسیدند.
برگزاری این قیام بعداً توسط سازمان اشتباه ارزیابی گردید. هدف از اشتراک گروه انقلابی در قیام بالاحصار براندازی دولت خلق و پرچم، به دست گرفتن قدرت سیاسی، تصرف دیپوهای اسلحه جهت تسلیح سازمان و ادامه مبارزه مسلحانه بود. تلفات رهبری، کادرها و اعضای گروه در حدی بود که آن را در لب پرتگاه نابودی کامل قرار داد.
زخم های عمیق ناشی از شکست «قیام بالاحصار» تا زمستان همان سال هنوز به طور کامل التیام نیافته بود که مسئله نفوذ بین روستائیان و مراکز مقاومت مسلحانه به منظور آگاهی بخشیدن و بسیج توده های به پا خاسته برضد دولت و رهبری جنگ مسلحانه، روی دست گرفته شد.
در نتیجهی تلاش شباروزی رفقا در جهت گسترش و استحکام صفوف خویش، گروه انقلابی موفق شد در جدی ١٣٥٩، با تقدیم نشریه تئوریک- سیاسی خود«مشعل رهایی» به جنبش انقلابی کشور، تشکیل «سازمان رهایی افغانستان» را، که ریشه در خون هم رزمان جان باخته ی ما داشت، اعلام نماید.
«سازمان رهایی افغانستان» با توجه به رعایت موازین سازمانی و تأکید روی اصول پنهان کاری توانست ریشه هایش را به غزنی، پنجشیر، نورستان، کنرها و … گسترش دهد. در آن زمان (بهار ١٣٦٠) در اثر سهلانگاری یکی از رفقا در رابطه به ترتیب و تنظیم لیست رفقا، که باید اختفأ و به محل دیگر جهت نگهداری ارسال می گردید، سبب شد تا لیست ها به دست «اگسا» افتد و حدود ٦٠ نفر از رفقا را روانه شکنجه گاه و زندان نماید.
با آنکه دستگیری های کابل ضربه بسیار بزرگی بود ولی به دلیل انتقال گستردهی رفقا در پایگاه ها و عقب جبهه، سازمان توانست آن را تحمل نماید. در این زمان رفقا توانسته بودند شاخ و پنجه شبکههای سازمان و نیروهای مسلح خود را به ولایات کنر، نورستان، ننگرهار، لغمان، تخار، مزار، جوزجان، فراه، نیمروز، غزنی، بامیان و بعضی مناطق دیگر گسترش دهند. نقش داکتر فیض احمد به مثابه رهبر «سازمان رهایی افغانستان» در این رشد و گسترش سازمان منحصر به فرد بود.
ضربه مهلک دیگر بر سازمان در اثر خیانت خان محمد(سال ١٣٦٥) که مخفیانه به باند گلبدین پیوسته بود، وارد گردید. این ضربه که منجر به شهادت داکتر فیض احمد و ٩ رفیق دیگر شد، خیانت احمد سلطان و فروپاشی تشکیلات سازمان در بخش مناطق مرکزی را در پی داشت.
در ٤ فبروری ١٩٨٦، رفیق راهب (همسر داکتر فیض احمد وعضو مرکزیت سازمان) با دو رفیق دیگر در نتیجه خیانتی که طرح آن را«خاد» کابل با خاینی بنام سلیمان (پسر کاکای احمد سلطان) ریخته بود، کشته شدند. در طرح این جنایت احمد سلطان و سلیمان همنوا بودند.
تأثیر این ضربات بر رفقا متفاوت بود. اکثر رفقا که با آگاهی و ایمان بزرگ به سازمان پیوسته بودند ادامه راه زیر درفش سازمان را رسالت تاریخی و افتخار خود دانسته، وحدت شان با سازمان را با پافشاری روی اصول «م ل ا» و ادامه ی راه رفقای به خون خفتهی سازمان به نمایش گذاشتند. اما تنی چند از رفقا که از وارد آمدن چنین ضربات بر سازمان هراسیده و در سایه نا امیدی قرار گرفته بودند به مقداری از دارایی سازمان دستبرد زده آن را برای خود ذخیره نمودند که بعد از افشای سرقت و تعیین جزای سازمانی (تعلیق عضویت و سپری نمودن مدت تعلیق دریکی از جبهات دور افتاده ی سازمان) علم مخالفت بر مبنای مسایل ملیتی را بلند نمودند، که گویا سازمان با جزا دادن عاملان سرقت، حقوق یک ملیت را زیر پا نموده رهبران شان را جزا میدهد، سرانجام با سازمان قطع رابطه نمودند.
آنان تقریبا همه ی رفقای یک بخش را از سازمان جدا نموده بی سرنوشت رها کردند، این خود خیانتی بود که بخصوص درمورد ستم کشان ملیت خود روا داشتند.
ضربات ناشی از جنایت خان محمد، جنایت احمد سلطان و گروه سارق را تنها سازمانی میتوانست تحمل نماید که بنیادش را رفیق داکتر فیض گذاشته و به ثمر رسانیده بود. رفقای داکتر توانستند مرگ رهبران و رفقا و بحران بیایمان شدن عدهای دیگر را تحمل نموده راه نبرد طبقاتی را همچنان پر راهرو نگهدارند.
با آنکه بعد از مرگ احمد و راهب هر رفیقی به نوبه خود حد اعلای تلاش و استواری ایمانش را به نمایش گذاشت ولی نقش رفیق نبی به مثابه عامل وحدت در مقطع معینی از سازمان را نمیتوان نادیده گرفت و یا کم بها داد.
طی این دوران سازمان توانست موفقیت ها و شکست های فراوانی را در زمینه های مختلف تجربه نماید که مثال های برجسته ی آن در اینجا تذکر داده میشود.
دستاوردها
- حضور سازمان به مثابه مهمترین و نیرومندترین سازمان چپ در کشور مسجل گردید.
- سازمان با سهمگیری گسترده در جبهات نبرد و ایجاد سازمانهای دموکراتیک و تبلیغات وسیع توانست مهر خود را بر جنگ مقاومت ضد روسی حک نماید.
- اقدامات عمدتاً موفقیتآمیز در جهت انتقام گیری خون رفقا.
- بزرگترین مرکز آموزشی سازمان برای پسران و دختران در منطقه سرحدی «چوتو» احداث گردید که علاوه بر مسایل تئوریک، آموزش های نظامی را نیز ارائه می کرد.
- پرورشگاه ها جهت آموزش اطفال یتیم، اطفال دوستانیکه در سطح دموکراتیک یا جبههای با سازمان ارتباط داشتند و اطفال رفقای سازمانی گسترش یافت.
- مکاتب پسرانه و دخترانه بصورت نیمه علنی توسعه یافت.
- تظاهرات خیابانی، کنفرانس های مطبوعاتی و جلسات وسیع در سطح دموکراتیک برگزار گردید.
اپورتونیزم و انحرافات ایدئولوژیک
- مرکزیت دموکراتیک بصورت یک مقوله صرفاً کتابی درآمده هیچ گاهی به رأی اکثریت اعضأ منحیث تأمین اراده جمعی در وضع سیاست ها و انتخاب نمودن ارگان های رهبری مراجعه نگردید. رهبر، مادام العمر و تام الاختیار گردید. نبی شخص تک رو و بی توجه به کار تشکیلاتی بود که این امر منجر به انحلال تشکیلات و به وجود آمدن و رشد کیش شخصیت وی در سازمان گردید. چنانچه قبلاً رفیق داکتر نیز در زمان حیاتش دست او را از کارهای تشکیلاتی کوتاه نموده بود.
- مسئولین و کادرها از جبهات سازمان بصورت عموم و بدون توجه به حفظ روابط تودهای به عقب جبهه خواسته شدند. همچنان بعد از تجاوز امریکا بر کشور که رفقا از عقب جبهه به داخل کشورآمدند، تمام کادرها و رهبری در کابل مستقر گردید که این امر، خود فاصله بین رهبری سازمان و توده های مردم را بیشتر نمود. «بهار عرب»، «رهبر» و نورچشمانش را چنان مجذوب نموده بود که گویا میتوان به واسطه فعالیت شبکههای اجتماعی مجازی در زیر زمینی ها انقلاب دموکراتیک نوین را به پیروزی رساند.
- تجاوز آشکار نیروهای نظامی امریکا و متحدینش بر کشور ما مداخله نامیده شد.
- پنهان کاری در تمام سطوح سازمان از بین رفت. تمام کادر ها و اعضای رهبری، مناطق نفوذ سازمان، امکانات مادی و معنوی و همه آنچه بود کاملا علنی گردید؛ به استثنای چهره«رهبر» که جداً مخفی نگهداشته میشد.
- انجوسازی، جلب امداد از طریق موسسات خارجی و مسافرت رفقای دختر به خارج از کشور جهت اشتراک در مجالس و میتینگ های که دونرها راه میانداختند، منابع مهم ثروت اندوزی بود که نیروی عمده و برازندهی سازمان را به خود مشغول میساخت.
- کمیته مرکزی موقت بصورت نیمه انتخابی بوجود آمد ولی ایجاد کمیته مرکزی انتخابی و تدویر کنگره سازمان اصلاً مورد توجه قرار نگرفت. عدهای از اعضای کمیته مرکزی موقت بعد از ٣٥ سال ذریعه نیرنگ و عدهای ذریعه تویت «رهبر» برکنار شدند.
- سازمان رهایی افغانستان(کودتاگران) در می سال ٢٠٢١ میلادی (١٤٠٠ ه ش) کنگره قلابی را دایر نمود تا بر انفصال سه رفیق از سازمان و بوجود آوردن کمیته مرکزی مورد اعتماد نبی صحه گذارد. اعضای اشتراککننده در این کنگره اکثراً شاگردان پرورشگاه ها ویا افراد انتصابی بودند. عده زیادی از اعضای کنگره تنها در روز تدویر کنگره، زمانی که لیست کاندیداهای مورد اعتماد «رهبر» در اختیار شان قرار داده شد، فهمیدند که در چه نوع جلسهای اشتراک ورزیده اند. طی این کنگره، سرسپردگان، اعضای خانواده و متملقان «رهبر» جای کمیته مرکزی قبلی را اشغال نمود. این امر عملاً زمینه فروپاشی سازمان را فراهم کرد.
- بی خبری و عدم شناخت کافی از تشکیلات: مسئول اول سازمان رهایی بیشتر از ٣٠ سال بطور کاملا مخفی و جدا از بدنه تشکیلات سازمان زندگی می کرد؛ رابطه وی محدود به چند تن از اعضای فامیل و حلقهای کوچک از جوانان بوده، اکثریت اعضای سازمان نه او را دیده و نه با وی تماس مستقیم داشتند، او حتی یکبار هم به مناطق که سازمان در آنجا سالها فعال و نفوذ داشته، سفر نکرده است. درین حالت، شناخت او از اعضأ و کمیته های سازمانی می بایست محدود و سطحی و در بهترین حالت در حد گزارش یک یا دو فرد مورد اعتمادش می بود. این امر باعث شد که تصامیم بطور عمده ذهنی و دور از واقعیات تشکیلات و جامعه اتخاذ شود.
- سازمانی که تعداد زیادی جوانان مستعد و آماده برای هرگونه ایثار و خدمت به مردم در اختیار داشت و چندین عنوان نشریات در سطح دموکراتیک پخش مینمود، نتوانست و یا بهتر است گفته شود «رهبر» نخواست نشریه تئوریک- سیاسی را جهت آگاهی دهی اعضأ و هواداران خود انتشار دهد.
- کار تبلیغ و ترویج دموکراتیک و سوسیالیستی بین کارگران و دهقانان، با توجیه حاکمیت بنیادگرایی درکشور اصلاً مورد توجه قرار نگرفت. مرز میان مبارزه سوسیالیستی و دموکراتیک زایل گردید. در تبلیغات بصورت عام از هر حنجره سازمان، عین جملات خارج میگردید. در کوبیدن مخالف یا دشمن، تضاد عمده و غیرعمده رنگ باخته بود.
- نبی با این استدلال که لحن شدید در مقابل رفقا به معنی قاطعیت در برابر اشتباهات ایدئولوژیک آنان است، همواره کوشیده تا در مباحث درونی با استفاده از زشت ترین الفاظ و باعصبانیت و خشم و پرخاشگری منحصر به فردش بر دیگران غالب شده و بدینوسیله نظرات اش را بالای آنان بقبولاند و در بسی موارد حتی تا سرحد تحقیر و تمسخر کادرهای رهبری پیش می رفت.
- جمع آوری پول در مرکز توجه سازمان قرار داده شد، به قول رفیقی پول «پاشنه آشیل» نبی را میساخت. زمانی زنده یاد داکتر فیض احمد در برخورد با پول دوستی نبی به او گفته بود که«پول را دفن کن»، او هیچگاه از موتری که نبی برایش خریداری نموده بود، استفاده نکرد.
- اکثر روابط مهم سازمان که جهت به نمایش گذاردن نیرو و آموزش، به عقب جبهه انتقال داده شده بودند، بصورت افراد جیره خوار در آمدند.
- سازمان های دموکراتیک با وجود مطرح شدن در سطح ملی و بین المللی دارای تشکیلات مشخص نگردیده، تنها به مثابه منبع در آمد پول مورد استفاده قرار گرفتند.
- کیش شخصیت و تک روی «رهبر»: لجام گسیختگی «رهبر» به درجه ای رسید که با وجود مستعفی قلمداد نمودن خودش از« مقام رهبری» اعضای کمیته مرکزی را ذریعه تویت، بدون مشوره با حتی اعضای«بوروی سیاسی» عزل و نصب می نمود. عاقبت طرف واقع شدن با «رهبر» در مباحثه، خلع شدن از مسئولیت و اخطاریه هایی چون«تو خودت را با کوه میزنی…» را در پی داشت، چنانچه دنباله روترین ها، عزیز ترین ها شدند.
- فامیل بازی: «رهبر مستعفی تام الاختیار مادام العمر» علاوه بر نصب نزدیکترین خویشاوندان و نور دیده گانش در رهبری سازمان که به قیمت کنار زدن بهترین کادرهای جوان از میدان مبارزه تمام شد؛ همه هست و بود سازمان را که به قیمت خون رفقای انقلابی ما بدست آمده بود، به شمول سرمایه های منقول و غیرمنقول، در خدمت «تخم های حرام» فامیلاش قرار داده و بنام آنان قباله کرد.
- برخورد های دوگانه بین رفقا، ایجاد کدورت میان آنان و توطئه چینیهای که در اذهان، همان سیاست مشهور«تفرقه بیانداز و حکومت کن» را تداعی مینماید، یکی از زرنگی های نبی بود که جهت استقرار «امپراطوری» اش بسیار ماهرانه به کار گرفته میشد.
نبی که متاسفانه از مدتی بدینسو به امراض روانی megalomania،sadism،borderline personality disorder (BPD) و money-grubber یا پول دوستی شدید مبتلا میباشد، نتوانست و بنابر معاذیرش نمیتوانست از آگاهی و فهم خود در جهت رشد و گسترش سازمان و ایجاد کمیته های کارگری و دهقانی استفاده نماید. ناگفته نباید گذاشت که جهت کمک به رفیق نبی و تداوی وی، که ایشان نیز مانند سایر مدیضان روانی به مریض بودن خود اعتقاد نداشته و نیازی برای مشوره با داکتر روانشناس و روان درمان را در خود احساس نه مینمایند، کمیته مرکزی قبلی سازمان چند بار در غیاب ایشان مسئله را به بحث گذاشته و حتی به رفیقی وظیفه دادند تا قبل از مراجعه نبی به کلینیک، داکتر را دیده متوجه بسازد که با استفاده از”فرصت”، با ایشان صحبتی داشته و از نظر روانی مطالعه نماید، و در صورت دریافت علایم مثبت روانی وی را تشویق به مراجعه مجدد در کلنیک روانی بسازد. قرار برآن بود که نبی بعنوان پایواز با رفیقی که تمارض مینمود، نزد داکتر بروند.
اما مغالطه نشود که ضعف های ایدئولوژیک نبی و دنباله روی عده ای دیگر عامل عمده و اصلی بود که برای رهبر بودن همچو مریض روانی و در نتیجه سقوط یک سازمان «م ل ا» به یک سازمان «دموکرات» انجویست، بستر مناسب را فراهم نمود.
باوجود اینکه تقریبا همه رفقایکه شناختی از نبی دارند به این باوراند که عینکهای وی تمام پدیدهها را به رنگهای سیاه کامل و یا سفید کامل میبیند و قادر به درک تنوع رنگ ها نه میباشد چیزی که بارها به خودش هم تذکر داده شده ولی اکثر رفقا شاید به دلیل نگرانی از هم پاشیدن سازمان، ناشی از ضرباتی که سازمان متحمل شده بود، به او نوعی تقدس قایل شده و برخورد مذهبی گونه داشتند که متاسفانه همین مسئله مانند سیکل معیوبهای درآمد که مشکل را تا حد پارچهشدنها و فرار از سازمان شدت بخشید. لازم به تذکر است که سه رفیق اخیراً منفصل شده از سازمان که با جمع رفقای انتقاد کننده بیرق پرافتخار سازمان رهایی افغانستان را برافراشته نگهداشته اند نیز هر کدام خود را در حد مسئولیتهای شان شامل همین اشتباه دنباله روی دانسته و متعهد میشوند تا در عمل به اثبات رسانند که عمق اشتباه خود را درک نموده و با کار و فعالیت خستگیناپذیر در جهت اعادهی زیانهای ناشی از اشتباه «بت تراشی» خود را جبران نمایند.
برخورد به نظرات نبی، بحث کردن با او، زیر سوال بردن تصامیم وی و به اصطلاح زیر بار خودخواهیهای وی نرفتن سبب میشد که فرد به نامهای مختلف کوبیده شده و به گفته عوام روزگارش سیاه شود. سه رفیقی که اخیرأ از سازمان منفصل گردیدند نیز همین پروسه توهین و تحقیر، کوبیدن حضوری و غیابی، نام ماندن (چهار کلاه…) و غیره را سپری نموده بالاخره طی سناریوی طرح شده و با سؤ استفاده از عدم آگاهی رفقا از بسیاری مسایل درونی سازمان و مجبوریت های اقتصادی که عدهای از آنان داشتند، طی جلسات فرمایشی محکوم و «اخراج» گردیدند. مصداق این مجبوریتها را میتوان در فرار دستهجمعی جوانان به کشورهای اروپایی ملاحظه نمود. بحث ها و جلسات بزرگ محاکمه در واقع سناریوی کودتا ای بود که مرحله وار تطبیق گردید. بعد از اعلام «اخراج» طی دو ماه کنگره ی مضحکی برای صحه گذاشتن بر مصوبات شان و انتقال سمت رهبری به یکی از وابستگان فامیلی نبی دایر گردید. «کنگره سازمان رهایی افغانستان!! » که حدوداً پنجاه سال توفیق تدویر نه یافت، از نظر شکل و محتوا طوری بود که نظیر آن را شاید بتوان در تیاترهای کمیک طنز پردازان سراغ نمود نه در جمع احزاب و سازمان های کمونیست دنیا.
بعد از دایر گردیدن جلسات متعدد بین سه رفیق و سایر رفقایکه قبلا به انواع مختلف وادار به ترک سازمان گردیده بودند و آن عده رفقایکه در سازمان حضور داشته ولی انتقادات مشابهی که تقریبا همه از خود بزرگ بینی های نبی منشاء می گرفت، در یک نظر اندازی بیطرفانه همه به این نتیجه رسیدیم که تک روی، خود بزرگ بینی، زیر پا نمودن مرکزیت دموکراتیک، سیاست «همه چیز در خدمت ثروت اندوزی» و سایر نکاتی که قبلا برشمرده شد، سازمان را به نابودی ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی سوق می دهد. بنابر آن وظیفه انقلابی تمام رفقای معتقد به «م ل ا» و همه ی آنانی که به خون پاک رفقای جان باخته سوگند وفاداری یاد نموده و مصمم به ادامه راه شان هستند، مقدم بر همه اینست که نگذارند سازمان توسط چند نفر فامیل باز و آنانی که آگاهانه یا غیر آگاهانه دنباله روی می کنند، به تباهی کشانده شود.
ما به مثابه میراث داران حقیقی رفقای در خون خفته و دستاوردها و شکست های سازمان، مصمم به ادامه راه پرافتخار سازمان خود هستیم. برای ما آگاهی بخشیدن به یک نفر کارگر یا دهقان کشور ما و جذب نمودنش به صفوف رزمندگان سازمان مهمتر از سود حاصل از هزار دونر وانجو میباشد.
ما مصمم به احیای مجدد تمام روابط تودهای و آگاهی بخشیدن انقلابی به آنان هستیم.
ما تلاش میکنیم سازمان رهایی افغانستان را به تجسم واقعی بهم پیوستگی کارگران و دهقانان، زیر رهبری طبقه کارگر کشور مبدل سازیم.
اگر بردن آگاهی طبقاتی بین کارگران و دهقانان رسالت روشنفکران است، رهبری حزب طبقه کارگر و به پیروزی رساندن انقلاب پرولتری منحصراً به طبقه کارگر تعلق می گیرد. روشنفکر انقلابی نه میتواند در تمام زمینه ها جانشین طبقه کارگر باشد. ایجاد هستههای سازمانی بین طبقه کارگر و دهقان کشور و تلاش در جهت ایجاد حزب پیشاهنگ طبقه کارگر در صدر وظایف ما قرار خواهد داشت.
منبعد آغوش سازمان رهایی افغانستان به روی تمام رفقایکه به دلایل مختلف از سازمان فاصله گرفته اند و نیز به روی تمام کمونیستان صدیقی که «م ل ا» مشعل راه شان هست، در هرگوشهای از جهان که باشند با درنظرداشت جدی موازین و معیارهای سازمانی، گشوده خواهد بود.
ما عمیقا معتقد به مبارزه ایدئولوژیک در داخل سازمان و جنبش چپ کشور هستیم، بنا برآن پیوستن به سازمان نیز تابع مبارزه ایدئولوژیک زنده و بیملاحظه با پیروی از سیاست «وحدت- مبارزه- وحدت» خواهد بود.
در اوضاع داغ کنونی کشور که همه دشمنان داخلی و خارجی مردم ما در جهت به انقیاد کشیدن کشور و هموطنان ما به حرکت در آمده اند، بحث های نامشخص، طولانی و بی ثمر، معنایی جز بازی با کلمات انقلابی و در نتیجه آب به آسیاب دشمن انداختن ندارد. مبارزه ایدئولوژیک باید جهت دار و مشخص برای سهم گیری در فعالیت های انقلابی و بدست گرفتن زمام رهبری انقلاب دموکراتیک نوین در کشور، باشد.
اگر پذیرش برنامه و اساسنامه، فعالیت در یکی از ارگان های سازمانی و پرداختن حق العضویت ماهوار یا فصل وار از شرایط قبول عضویت فرد است، معیار سنجش صداقت، توانایی رهبری و بدست آوردن مسئولیت های رهبری کننده در گرو فعالیت های عملی مشخص در پراتیک انقلابی او میباشد.

زنده یاد داکتر فیض احمد
هنرمند مترقی و شهیری پس از شهادت چهگوارا گفت:
« بعضی از عقاید بزرگتر از انسانها اند، اما بعضی از انسانها به بزرگی عقاید شان».
رفیق احمد، بنیانگذار و رهبر سازمان رهایی افغانستان هم بدون تردید مصداق این گفته است.
رفیق داکتر فیضاحمد در ۱۳۲۵ در قندهار به دنیا آمد. پس از ختم دوره ابتدایی و متوسطه در مکاتب قندهار و کابل داخل لیسه نادریه گردید. او از نوجوانی به مطالعه علاقه داشت اما فقط از دوره لیسه نادریه بود که به نوشتههای انقلابی دسترسی پیدا کرد.
بیشتر بخوانید:
اولین آشناییهایش با ایدئولوژی پرولتاریا چنان او را مجذوب این علم و سلاح نجات خلق از چنگال امپریالیزم، سرمایه و ارتجاع ساخت که تا آخر یگانه چراغ راهش بود و در هیچ لحظهای از زندگی بزرگش از آن جدا نشد و سرانجام هم در دفاع از آن قطرههای خونش را نثار کرد. او خود درباره این سالها میگفت:
«فراوان کتاب میخواندم با آن که نظم خاصی نداشت، به هر حال به آثار نویسندگان مترقی بیشتر رو میآوردم. انگلیسیام ضعیف بود اما به علت علاقمندی شدیدم به گورکی اثر «مادرش» را با هزار زحمت و در مدتی طولانی به زبان انگلیسی خواندم چون فارسیاش را نداشتم. ولی مطالعه آن همه داستان و سایر نوشتههای پراکنده سیستم فکری معینی برایم ایجاد نکردند تا این که «تاریخ مختصر حزب بلشویک» به دستم افتاد. این کتاب که سه چهار بار آن را خواندم مرا دگرگون ساخت. تصور میکردم تاریخ حزب راهی را در برابرم گشوده که استوار و تا آخر پیمودن آن بالاترین افتخار انسانی به شمار میرود که نه آماتوری بلکه صادقانه و با اراده برای رهایی رنجبران میهنش میرزمد. »
ایدئولوژی پرولتاریا به مثابه ایدیولوژی طبقهای که جز نیروی کار و زنجیرهایش هیچ چیزی ندارد؛ ایدئولوژی علمیای که راه و وسیله پایان دادن به هر نوع ستم و استثمار را نشان میدهد؛ ایدئولوژیای که هیچ نقطهای در ساحه تفکر، طبیعت و جامعه از قلمرو دید و بررسی آن خارج نیست؛ تنها ایدئولوژیای که از آغاز پیداییشش تا کنون طبقات ستمگر مذهبی و غیرمذهبی را به لرزه انداخته و ایدئولوگهای آنان را درمانده ساخته است و ایدئولوژیای که حقانیت آن در عمل و نظر به اثبات رسیده است، تمام ذهن و قلب رفیق احمد را تسخیر کرده بود طوری که او اکثرا روزانه تا ۱۲ ساعت مطالعه میکرد. به قول خودش:
« این علم بحر بیکرانی است و باید میکوشیدم تا لااقل قطرهای از آن را بچشم. »
در سال آخر مکتب با رفیق شهید اکرمیاری که معلمش بود آشنا شد. هر چند رفیق اکرمیاری بنابر مخفیکاری و شرایط خاصش نمیتوانست صریح و روشن با شاگردان صحبت کند، با آن هم رفیق احمد هوشمندانه در وجود او مارکسیست و مبارزی بزرگ را دریافته بود. اگر چه مدت این آشنایی بسیار کوتاه بود و نتوانست به کار مشترک رفیق اکرمیاری با زبدهترین و رزمندهترین شاگردش منجر گردد ولی رفیق احمد همیشه او را به عنوان مارکسیستی انقلابی با دانش و آگاهیای بیهمتا میستود. قبل از کودتای ثور بسیار کوشید با وی تماس برقرار کند که دیگر دیر شده بود. رفیق یاری از بیماری عصبی سختی که بستریاش ساخته بود رنج میبرد.
زمانی که رفیق شامل فاکولته طب شد، دموکراسی نیمبند زمینه فعالیتهای مطبوعاتی و حزبی را برای نیروهای سیاسی ممکن ساخت. شعله جاوید به مهمترین جریان سیاسی کشور بدل شده بود. گروههای مختلف مردم و بخصوص جوانان و روشنفکران به طور چشمگیری به این جریان گرایش داشتند. درین دوره رفیق احمد نیز بیشتر و پرشورتر از هر زمان دیگر تلاش میکرد تا تمام دانستنیهایش از اصول جهانبینی مارکسیستی را به دوستان و آشنایان روشنفکرش و کارگران انتقال دهد. او از معدود انقلابیونی بشمار میرفت که به اهمیت سازماندهی عمیقا آگاهی داشت و استعداد و صلاحیتش در این کار (سازماندهی) کم نظیر بود. با آن که عضو سازمان جوانان مترقی نبود و از وجود آن هم نمیدانست ولی در روزهای تظاهرات و فعالیتهای دیگر که به نام جریان دمکراتیک نوین انجام میگرفت، بسیاری از رهبران و فعالان سازمان جوانان مترقی از او مشورت و راهنمایی میخواستند. او از برجستهترین نمایندگان جریان در پوهنتون و پلمیسین آتشین و توانای ضد پرچمیها و خلقیها محسوب میشد. چند بحث او با وطنفروشان کلانی چون نجیب و فاروق (مشهور به زرد) معروف بود. البته خود او از این که نامش سر زبانها بیفتد و به اصطلاح مشهور شود دوری میجست و به همین جهت بیش از یکی دوبار که ضرورتی ناگزیر مینمود در تظاهرات سخنرانی نکرده بود.
دوره پوهنتون یکی از پربارترین دورههای عمر رفیق شمرده میشود. او طی آن سالها تعداد زیادی از محصلان و روشنفکران را با مارکسیزمـلنینیزمـاندیشه مائوتسه دون، مشخصات انقلاب افغانستان، اصول تشکیلاتی، مخفیکاری، کار تودهای و غیره آشنا ساخت. او با کلیه مسئولین، کادرها و سایر رفقای همنسلش یا جوانترکه تا امروز در سازمان هستند به معنای واقعی کلمه از الفبای مبارزه و انقلاب شروع کرد و به آنان وظایف، خصوصیات و صفات یک انقلابی کمونیست را با اشتیاق، حوصله و پیگیریای بینظیر یاد میداد. اکثریت افراد در همان اولین برخورد با او، در وجودش رهبر و سازماندهی مبارز را میدیدند و شیفته متانت، سادگی و گرمی او میشدند.
رفیق سیستم آموزشیای متشکل از چهار بخش ایدئولوژی، سیاسی، اقتصادی و تشکیلاتی تنظیم نموده بود که نقش دیرپا و بزرگی در پرورش رفقا داشته است. در کار آموزشی همواره بر موضع انقلابی تکیه میکرد، آن را تعیین کننده میدانست و معتقد بود که بدون ایستادن در کنار محرومترین طبقه حرف و ادعای بلند بالا بیان حقیقت عینی نخواهد بود. او اولویت آگاهی و خصال انقلابی را در رابطه با افراد به طور مشخص در نظر میگرفت لیکن بیشتر خود را وقف کار با روشنفکرانی میکرد که روحیه قوی داشته و مشکلات و مرگ در راه هدف پشت شان را نمیلرزاند.
رفیق احمد تا اواخر سالهای پوهنتون موفق شده بود تمامی رفقا را در دهها حوزه سازماندهی کند و سطح چندین تن را در حد پیشبرد مسئولیتهای تشکیلاتی بالا برد. او همپای محکم بدست گرفتن کار سازماندهی، شرایط افغانستان، تجارب شعله جاوید تحت رهبری «سازمان جوانان مترقی» تجارب انقلاب سایر کشورها را مجدانه بررسی میکرد و نتیجه گرفت که س. ج. م دچار اشتباهات جدی است و با ادامه این وضع جنبش دچار شکستهای غیر قابل جبران خواهد شد. بناءً نظراتش را مدون نموده و آنها را به فعالان جریان ارائه کرد. به زودی بحثهای داغی راه افتاد و از آن جایی که انتقادات و نظرات رفیق وارد و متضمن بقا و رزمندگی جنبش بود تعداد زیادی از کادرها و افراد جریان آنها را پذیرفتند. علاوتا، رکود و اضمحلال تدریجی خود س. ج. م نیز بر حقانیت و صحت نظرات رفیق صحه میگذاشت.
اکنون دو کار اساسی در برابر رفیق قرار داشت: ایجاد سازمان و انتشار نقطه نظرات و مواضع آن. رفیق که در واقع مدتها پیش شالوده تشکیلات را پیریزی کرده بود توانست پس از بحث با رفقای معین و آخرالامر دعوت ۵ رفیق به تاریخ ۱۲ قوس ۱۳۵۲ تاسیس «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» را رسمیت بخشد.
در آن هنگام کار خستگیناپذیر و ممتد رفیق اعجابآور بود. مسایل فراوان باید توضیح و حل میشد. او نمیتوانست همهی رفقا و کسانی را که با او خواستار دیدار بودند در خانه بپذیرد. ناگزیر صحبت با اغلب افراد باید در جاهای دیگر یا خانههای خود شان انجام میگرفت که این امر رفیق را مجبور میساخت از صبح تا ناوقتهای شب بر سر تمام قرارهایش که بعضا به بیش از ۱۰ میرسید حاضر باشد. فراوان اتفاق افتیده بود که برخی وعدههایش را حتی از ۱۲ شب به بعد تعیین کند. در آن حالات به آن چه بیشتر میاندیشید این بود که رفقا آثار خستگی را در سیمایش نبینند تا مبادا از طرح مسایل شان ابا ورزند. گذشته از قدرت استدلال رسا، نافذ و مجابکننده او، رفقا بیشتر تحت تاثیر شور و انرژی انقلابی و احساس مسئولیتش قرار میگرفتند.
با آن همه کار فراوان و بلاوقفه، رفیق باید نوشته «با طرد اپورتونیزم در راه انقلاب سرخ به پیش رویم!» را برای چاپ آماده میکرد. این کار در بهار ۱۳۵۳ تحقق یافت. جزوه «با طرد اپورتونیزم…» با وصف آن که اشتباهاتی بخصوص در لحن برخورد به رهبران و ماهیت س. ج. م داشت، چون مسایل و انتقادهای مطرح شده در آن در مجموع درست بودند وسیعا مورد استقبال واقع شده و به عنوان مهمترین سند دست به دست میگشت. باز هم در درجه اول خود رفیق بود که با گذشت مدتی به اشتباهات نشریه پی برده و میخواست در فرصتی مناسب به آن بپردازد. این امر میسر نشد تا زمان انتشار «مشعل رهایی» که رفیق در بخشی از آن اساسیترین اشتباهات «با طرد اپورتونیزم…» را تذکر داده است. البته او خیلی پیش از انتشار «مشعل رهایی» از اشتباهات «با طرد اپورتونیزم…» برای رفقا سخن میگفت و در حالی که آنها را ناشی از ناپختگی و کمتجربگی میخواند به نقش معین س. ج. م، شعله جاوید، و شخصیت انقلابی رفیق اکرمیاری و چند تن دیگر از رهبران آن سازمان ارج مینهاد. رفیق احمد به مثابه یک انقلابی پرولتری به خود اعتماد داشت و بنابرین «خصومت» و «رقابت» شخصی و از این قبیل برایش حقیرترین و مردودترین خصوصیت به حساب رفته و آن را برای یک انقلابی شرمآور میانگاشت. تلاش و رغبت او جهت ارتباطگیری با رفیق اکرمیاری و عدهای دیگر از رهبران س. ج. م به روشنی ثابت مینمود که او چقدر همکاری و وحدت با آنانی را که مبارز و مارکسیست میشناخت اساسی میداند. جز اختلاف جدی ایدئولوژیک و سیاسی هیچ مرز دیگری او را از انقلابیون جدا نمیساخت. اما در مواردی هم که میدید فلان و بهمان فرد سابقا مبارز، سست عنصرشده، هیچ سازش و گذشتی را به خود اجازه نمیداد. قاطعیت انقلابی و پافشاری وی روی اصول و منافع سازمان موجب شده بود که از آن گونه افراد متزلزل علیالرغم رشتههای خانوادگی و رفاقتهای شخصی دیرین ببرد زیرا با حفظ آن مناسبات سودی را برای سازمان و مبارزه مشاهده نمیتوانست. او دایماً گوشزد میکرد که معیار ما در ایجاد و تحکیم یا برهم زدن مناسبات با افراد فقط باید مفیدیت و ارزش آن برای سازمان باشد. هرگونه معیار دیگری ما را به لجن بیپرنسیپی، لیبرالیزم و عامیگری خواهد کشاند.
در ۱۳۵۳ با تحلیل شرایط و موافقت رفقا به عنوان داکتر به پنجشیر رفت تا ضمن تقویت و بسط هستههای گروه در آنجا، با روشنفکران زیادی که از آن منطقه میشناخت تماس گیرد. دستاورد چند ماه کار رفیق در آن جا بیش از حد انتظار بود. او با شخصیت و برخوردهای انقلابیاش در دل صدها نفر از مردم پنجشیر جا باز کرده بود. زنان به راحتی، تنها و بدون روگیری، برای معاینه و دوا گرفتن نزدش میرفتند. نامش در دورترین نقاط دره رسیده بود. خودش هم طوری با مردم انس گرفته بود که آرزو میکرد سالها با آنان باشد ولی ضرورت مخفی شدن بالاجبار او را از تماس با تودههایی که آن قدر دوستشان میداشت محروم کرد. غیر از کار و وجود رفیق رشید و رفقای دیگر جای پایی که رفیق احمد در پنجشیر باز کرده بود این امکان را به سازمان داد که در اولین سالهای جنگ ضد روسی یکی هم در آن منطقه نیرو بگذارد.
در سالهای حکومت داوود جنبش با فروکش مواجه بود. تشکلهای انقلابی فعالیت محسوس بر ضد استبداد داوودی نداشتند. برخی از رهبران و کادرهای س. ج. م به جای سازماندهی صدها شعلهای صدیق، غرق زندگی شخصی یا راهی کشورهای خارجی شدند و راه ارتداد یا مماشات با دولت را برگزیدند. تنها «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» بود که تحت رهبری رفیق فیضاحمد منظما کار میکرد. پخش بسیار وسیع و خوب پلان شدهی شبنامه معروف گروه «قانون اساسی داوود طناب اسارت خلق ما»، استبداد و یاران خلقی و پرچمی آن را هراسان گردانیده و در دل انقلابیون و آزادیخواهان وطن ما آتش امید و پشتگرمی افروخت.
نقطه متبارز دیگر این دوران بریدن رفیق مجید کلکانی از رفقای نیمه راه و مرتدش و پیوستن به گروه بود. رفیق مجید به داکتر احمد به دیده احترام فوقالعادهای نگریسته و خود را شاگردش میپنداشت. رفیق مجید مسئولیت نظم و نسق بخشیدن به محفلش را فروتنانه به رفیق احمد و گروه محول ساخت و از نتایج کار ایدئولوژیک با رفقایش راضی و خوشحال بود. درین رابطه رفیق مجید با ظرافت میگفت:
»ما مریضیهای زیادی داشتیم کاش پیشتر ازین از تداوی و نسخههای رفیق داکتر برخوردار میشدیم! «
رفیق احمد از ایمان راسخ، استعداد درخشان، تواضع و صفا و صمیمیت رفیق مجید به رفقا میگفت. با آن که چند ماه پس از کودتای روسی هفت ثور در جریان اوضاع شدیدا ملتهب، بغرنج و دشوار، و بحث روی وحدت و ایجاد حزب، رفیق مجید در اتحاد با عناصر و سازمانهای دیگر راه پیکاری جدا از «گروه انقلابی» را اختیار کرد و سپس به دام دشمن افتاد. اما از زندان به رفیق احمد پیام فرستاده بود، پیامی حاکی از آرزوی دیدار و تجدید پیوند. این ناکامی در دیدار مجدد با رفیق مجید، درد مضاعفی بود بر اندوه عظیم وی از شهادت ناگهانی رفیق مجید که تا آخر قلب رفیق احمد را میفشرد.
وقتی کودتای هفت ثور رخ داد، رفیق پیشبینی کرد که روزگار سیاهتر و مختنقتری را پیشرو خواهیم داشت و چون سگهای زنجیری شوروی به هیچوجه قادر به حفظ قدرت نیستند و احتمال لشکرکشی مستقیم روسها قوی است.
در آن روزها تشکلهای مختلف چپ مسئله وحدت را به عنوان مسئلهای مبرم مطرح میکردند و دید و وادیدها بین گروهها و شخصیتهای جنبش با حرارت، خوشبینی و شتاب بیسابقهای جریان داشت. اما رفیق احمد دچار خودفریبی نمیشد. او وحدت را «امر کبیر»ی میدانست لیکن به عمق و وسعت اختلافات نیز به خوبی آگاه بود و نمیتوانست صرفا کودتا را «مشکلگشا» و حلال اختلافات چندین ساله جنبش بپندارد. او ابتدا حداقل تفاهم ایدئولوژیکی بین تشکلها را قدمی ولو کوچک ولی ارزشمند و بنیادی در راه وحدتهای عالیتر و سرانجام وحدت تشکیلاتی قلمداد میکرد. او پروسه وحدت را بخصوص د ر آنچنان وضع پیچیده و مختنق کشور و مخفی بودن کلیه تشکلهای جنبش، نه جهشی و یک روزه بلکه قدم به قدم، بر اساس پیوند با تودهها و مبارزه ایدئولوژیکـ سیاسی سالم و سازنده عملی و از آن مهمتر پایدار میدید. در آن هنگام نظرات اصولی، واقعبینانه و دوراندیشانهی رفیق در مورد وحدت برای بسیاری مفهوم نبود. او یا نماینده دیگری از گروه در بحث روی وحدت تنها میماند ولی رفیق احمد معامله با اصول را به هیچ قیمتی مجاز نمیدانست. فقط تاریخ ثابت کرد که با ارادهگرایی و حرکت از تمایلات خیرخواهانه نمیتوان اتحادی محکم بوجود آورد، و اگر چیزی هم پدید آید سرنوشتی جز برباد رفتن نیرو، سردرگمی و پراکندگی نخواهد داشت.
در ۱۳۵۸ بنابر شرایط خاص حاکم در کشور و لرزان بودن حکومت حفیظالهامین، و تشدید فعالیت رفقا، «گروه انقلابی» و شخص رفیق احمد در مرکز توجه چند سازمان ملی و اسلامی قرار گرفتند تا بتوانند با ایجاد جبهه مشترکی قیام مسلحانهای را برای سرنگونی دولت تدارک ببیند. پس از بحثهای مفصل و ارزیابی موقعیت و نیروهای سازمانهای چهارگانه، «جبهه مبارزین مجاهد» تشکیل شد. اما قیام به علت خیانت شکست خورد و رفقا احمد، محسن، داوود، داکتر نعمت، همایون و تعداد زیاد رفقای دیگر دستگیر شدند. با دستگیری این رفقا بود که گروه ما سنگینی شکست قیام را بر خود احساس کرد. تشکیلات با شدیدترین ضربت در عمرش مواجه شده بود. اما فرار موفقانه و نیروبخش رفیق احمد از چنگ دشمن توانست سازماندهی مجدد و سر پا نگهداشتن گروه را امکان بخشد. سهم او و چند رفیق دیگر درین مرحله از یاد نرفتنی و تاریخی میباشد. درباره اشتباهات قیام ۱۴ اسد، رفیق در پرتو این رهنمود که: «ارایه نظر درست درباره توازن قوا، ارزیابی و محاسبه آن، این است هسته علم انقلاب و تاکتیکهای انقلابی»، به ملاحظات تازهای رسیده و بخشی از آنها را در مشعل رهایی دوم فرمولبندی نموده بود که متاسفانه درجریان خیانت خان محمد این سند هم از بین رفت.
با اشغال میهن به وسیله روسها ملت آزادیخواه ما در کلیه نقاط کشور به جوش و خروش آمده و علیه تجاوزکاران سلاح برداشتند. مرحلهای کاملا جدیدی از کار و مبارزه برای سازمان سر رسید. نیروی عمده سازمان که در شهرها بود باید حتیالمقدور به روستاها انتقال مییافت؛ نبود امکانات مالی سازمان که آخرین انشعاب بدترش ساخته بود، بر دشواری کار میافزود. تعقیب رفقای معینی و در قدم اول رفیق احمد تشدید یافته بود. روسها میگفتند نیروهای مذهبی از اصول کار تودهای بیگانه اند پس در حال حاضر باید از شر «مائویستها» خلاص شد؛ نیروهای مذهبی فاشیستی با کمک بیدریغ امپریالیزم امریکا و متحدان، سر بلند کرده فرصت را برای بزرگترین سؤاستفادهها از عقاید دینی مردم تلایی شمردند و دشمن اصلی خود را «شعلهای»ها اعلام داشتند….
مشکلات در برابر سازمان بیشمار بود. ولی روحیه و اراده پرولتری، رفیق احمد را قادر ساخت تا کشتی سازمان را در آن توفان سهمگین، سکانداری زبردست باشد. او جنگیدن برای آزادی وطن را مظهر ایمان به مردم و انقلاب نامیده و رفقا را فرا میخواند تا حتی با گذشتن ا ز جان، عشق شان را به آزادی میهن برای تودهها ثابت سازند.
احمد به درستی شعار «همه چیز درخدمت جبهات» را به نصبالعین سازمان بدل ساخته بود. رفیق با وصف بر شمردن سختیهای کار سازمان، قاطعانه برآن بود که کوره جنگ آزادیبخش برای سازمان اعتبار، تجربه و آبدیدگی بیشتری به ارمغان خواهد داشت و بر این گفته مائوتسه دون تکیه میکرد که جنگ انقلابی به مثابه پادزهری است که نه تنها دشمن را از پا در میآورد بلکه در آتش آن آثار ضعفهای ایدئولوژیک خود ما نیز زدوده میشود. او درین زمان غیر از رسیدگی به دشواریهای قبلالذکر وظیفه خطیر تدوین و ارایه سیاستها و وظایف انقلابیون کمونیست در اوضاع نوین را در برابر خود نهاد که حاصلش انتشار «مشعل رهایی» در سال ۱۳۵۹ بود.
موفقیتهای نسبی سازمان ما در شرکت فعال در جنگ مقاومت و به موازات آن تأمین پیوندهای محکمتر و فشردهتر با تودهها مدیون مشی و سیاستهای در مجموع درستی میباشد که توسط رفیق احمد در «مشعل رهایی» انعکاس یافته است. رفیق در پرتو آموزش مائوتسه دون که تنها پراتیک معیار حقیقت و صحت و سقم نظرات است و تئوریها باید از پراتیک برخاسته و در پراتیک آزمایش شوند، به جمعبندی تازهای از تجربیات پنج ساله سازمان دست زده و در دستخط «مشعل رهایی» شماره دوم نه تنها بر کمبودها و اشتباهات معینی مندرج در مشعل اول اشاره داشت بلکه برخی از نکات آن را بکلی کهنه تلقی کرده بود. رفیق احمد همچون رهبری انقلابی عمیقا داخل زندگی بود و جرأت داشت مسایل نوین را دریافته، نظرات جدید را ارایه کرده، نظرات اشتباهآمیزی را که با حقایق نمیخوانند اصلاح نموده و نظرات کهنه شده را کنار گذارد. برای او ارزش اصلی کار تئوریک انطباق آن با شرایط مشخص بود و نه صرفا انطباق با متون مارکسیستی. این اصل انقلابی و علمی نیز ودیعه گرانقدریست که رفیق احمد برای ما بجا مانده است.
با آن که سازمان در جنگ بر ضد روسها و دولت پوشالی، با سختیهای توانفرسا و پیهم باید دست و پنجه نرم میکرد و با آن که اخوان تروریست حمله را بر سازمان ما متمرکز ساخته بود، رفیق احمد با تمام وجود میکوشید در راه ارتقای سطح آگاهی رفقا، تأمین وسیعترین دموکراسی در درون سازمان از طریق برگزاری کنگره و انتخاب ارگانهای مختلف و ادامه مبارزه ایدئولوژیک، کار انجام گیرد. او صرفنظر از تأکید همیشگی روی اهمیت این نکات، برای پیاده کردن آنها در عمل برنامه میگذاشت و عدهای معین از رفقا را در کمیتههای جداگانه آموزش میداد تا آنان بتوانند به نوبه خود در رهبری این امور سهم گیرند. آرزوی رفیق برای انعقاد کنگره سازمان برآورده نشد اما بر راهروانش است که به این و آرزوهای بزرگتر او جامه عمل بپوشانند.
رفیق احمد راجع به مبارزه درون سازمانی اظهار میداشت که مسایل درون سازمانی در رابطه با یک مشی سیاسی موضوعیست بین درست و نادرست که باید با بحث و انتقاد و انتقاد از خود حل شود نه با شیوه برخورد به دشمن و ضد انقلاب. اما تحت شرایط معینی ممکن است مسایل درون سازمانی در رابطه با مشی سیاسی به مسایل ضد انقلابی تغییر یابند که آنگاه دیگر مسایل در چهارچوب مشی سیاسی درون سازمانی ارزیابی نمیشوند. باید دقت داشت و هشیار بود که مسایل مشی سیاسی نباید بیجهت ضد انقلابی تلقی گردند و نه به مسایل ضد انقلابی به مثابه مسایل مشی سیاسی برخورد شود.
اولین گروه از ضد سازمانیها در ۱۳۶۲ نظیر آخرین گروهها و افراد پشت کرده، متاسفانه به آن چه سروکاری نداشتند انتقاد شرافتمندانه بر مشی سیاسی سازمان بود و عرضه چیزی در زمینه از طرف خود شان. آنان فقط افشای اسرار سازمان، معرفی کادرها، اعضأ و جبهات سازمان به حزب گلبدین، تاراج دارایی و تهدید و تحقیر سازما ن را وظیفه مقدس خود میدانستند و بدین ترتیب از همان آوان فعالیت، داغ سیاه خیانت و پیوستن به دشمن برای توطئهگری علیه سازمان را در جبین خود حک میکردند.
سازمان ما با اعدام برخی از این خاینین سنت انقلابی معمول تمام تشکلهای پرولتری دنیا را در معامله با توطئهگران ضد انقلابی در شرایط سخت نظامی و محاصره دشمنان گوناگون، بجا آورد. سازمانی بلشویکی با این گونه تصفیهها استحکام میپذیرد. اما پس از اعدام خاینین دشمنان سازمان، جاسوسانه زوزه کشیدند، پلیسیگری کردند و اتهامات رذیلانه و کثیفی زدند. طبعا آماج همهی این شرفباختگیها رفیق احمد بود، طوری که حساب او و دیگر اعضای رهبری را از مجموع سازمان جدا وانمود میکردند تا بین مرکزیت و اعضای سازمان به زعم خود فاصله و تضاد ایجاد کنند. در حالی که جارچیان شیاد معدومین نمیدانستند که اگر شکیبایی، تأمل و عدم خواست رفیق احمد در کار نمیبود، خاینان ماهها پیش به سزا میرسیدند.
آن همه خرابکاری علیه سازمان چه چیز را ثابت میکرد؟ این را که: ۱) از روی ماهیت منابعی که برای معدومین قوله سر میدادند بهتر میشد به ماهیت آنان پی برد و ۲) پاک کردن صفوف سازمان از وجود خاینین یقینا موجب رشد سازمان بود، در غیر آن منابع و افراد مذکور آن چنان هار بر سازمان نمیشوریدند.
تاریخ سازمان به وضوح مبین آنست که تمام کسانی که پنهانی یا آشکارا به دفاع از خاینان معدوم زبان گشوده و گلیم آنان را هموار کرده، همه بلااستثنأ در جای پای آنان قدم گذاشتهاند یا از موضعی غیر انقلابی و اپورتونیستی به سازمان پشت کردهاند.
با سرکش شدن شعلههای جنگ مقاومت در میهن، امپریالیزم امریکا و اروپا و ارتجاع عربی، پاکستانی و ایرانی آرام نهنشستند. آنان با تکیه بر درندهخویی، عقبماندگی قرون وسطایی و استعداد بیانتهای مزدوران جهادی «تنظیم»ها به وابسته شدن ، توانستند به آسانی با قلادهی سیل اسلحه، پول و امکانات آنان را به صورت سگهای پست زنجیری خود درآورند. امپریالیزم و ارتجاع با سه هدف عمده سگهای شان را پرورانیده و تحت حمایت گرفتند: زخم وارد آوردن بر رقیب سوسیال امپریالیستی، هموار ساختن راه به منظور وابسته بودن دولت آینده افغانستان به یکی یا جمعی از آنان، و سرکوب متداوم نیروهای انقلابی، دموکراتیک و ملی تا خلق ما هیچگاه نتواند خود را از چنگال زولانههای پر خون و شیطانی اخوان فاشیست و سایر عمال امپریالیزم برهاند.
با اختطاف و به شهادت رسیدن رفقا توسط باندهای گلبدین، ربانی و سیاف قلب رفیق احمد از اندوه و خشمی جانکاه میسوخت. ولی او هرگز نمیتوانست بپذیرد که سازمان بدون توجه به موقعیت کلی و رسالت تاریخیاش به دستهای انتحاری تقلیل یابد. او خاطر نشان مینمود که جنایتکاریهای باند گلبدین وغیره به هیچوجه به معنی نیرومندی آنان نیست. این باندها چون از همه بیشتر مزدور، وابسته و مورد نفرت تودهها اند، هارتر از باندهای اخوانی دیگر علیه انقلابیون به ترور و جنایت پناه میبرند و حیات شان برتبهکاری و ستم استوار است. همان طوری که مائوتسه دون در مورد هیتلر گفته وقتی تروریزم و خونریزی این باند فاشیستی نیز پایان بگیرد، حیاتش خاتمه مییابد. وظیفه عمده سازمان ما و هر سازمان و فرد میهنپرست و آزادیخواه است که با سیاست مشت در مقابل مشت آن چنان نبرداش را با حوصله و مدبرانه علیه باندهای جنایتکار اخوانی تمرکز دهد که نتیجهاش روفتن این مکروب خبیث نه صرفاً از لحاظ نظامی بلکه از لحاظ سیاسی وایدئولوژیکی از افغانستان باشد.
رفیق احمد در توفانیترین اوضاع در جنگ ضد روسی، جنگ تحمیلی اخوان و در میان موج هماهنگ بیحد و مرز توطئهچینی و لجنپراکنی چپنمایان سفله، جبون و حاشیهنشین، سازمان را به پیش هدایت کرد.
رفیق برنامههای فراوانی به منظور استحکام سازمان و یکپارچگی جنبش انقلابی افغانستان داشت. او آینده جنبش را در افغانستانی رسته از اشغالگران بیگانه و زایدههای آنان، با وصف پیشبینی نبردهای خونین با اخوان و شاه سگان آنان باندهای گلبدین، ربانی و سیاف، امیدبخش و روشن میدید، به شرط آن که سیاستهای معینی به مرحله اجرا درآیند.
رفیق احمد غیر از زخم معده مزمنش از اوایل سال ۱۳۶۵ دچار بیماری قلبی نیز شد که نمیخواست همهی رفقا از آن اطلاع یابند. از اواسط آن سال بیماری قلبیاش وخیمتر گردید. سازمان بنابر توصیه داکتران تصمیم گرفت با غلبه بر هر مشکلی او را برای درمان از پاکستان به اروپا بفرستد. اما او تکمیل نوشته مشعل دوم را بهانه میآورد و آمادگیاش را به رفتن به خارج اعلام نکرد تا روزی که نوشته را به اتمام رسانید.
سازمان در صدد تدارک اسناد مسافرتش شد و او که از بابت نوشته مشعل دوم احساس خاطرجمعی مینمود، تلاش داشت تا از فرصت کمی قبل از سفر حداکثر استفاده را کند. یکی از مسایلی که برایش عمدگی کسب میکرد وضع خاین خان محمد بود. این خاین که پس از اعدام قمر خود را مخفیانه به گلبدین فروخته بود، نقشه قتل رفیق احمد را داشت. خاین پلید که میدانست احمد چگونه مشتاق دستیابی سازمان به چند سلاح پیشرفته ضد هوایی برای جبهات میباشد، ضمن اظهار این که حاضر است در هرگونه جلسهای که سازمان لازم بداند در مورد حمایتش از قمر معدوم از خود انتقاد کند، از امکان قطعی بدست آمدن آن سلاحها از طریق منبعی پاکستانی حرف زد تا رفیق را بفریبد.
غیر از اشتباه سازمان، رهبر با کیاست و دقیقی مانند احمد نیز تحت شرایط معینی میتواند مرتکب اشتباهی باورنکردنی شود. او که تا چند روز پیش از پستفطرتی و احتمال قوی گلبدینی شدن او صحبت میکرد، فریب، مکر و دروغ خاین را خورد و در دام دشمنی که به خونش تشنه بود گرفتار آمد.
آری چهار سال قبل از امروز خون مؤسس و رهبر سازمان ما و از فرزندان کبیر و نامدار مردم افغانستان رفیق داکتر فیض احمد در قتلگاه حزب اسلامی گلبدین بر زمین چکید. ولی این خون بذرهایی را فشانده و به بار نشاند؛ درفش پر افتخار سازمان را سرختر نمود و ارادهی همرزمانش را در به فرجام رسانیدن امر به جا ماندهاش آهنینترساخت. زندگی حماسی و مرگ قهرمانانهی رفیق احمد و سایر رفیقان جانباخته هر قدر در زندگی و پیکار ما به نحوی شورانگیز و پردلانه تجسم یابد به همان اندازه دشمن ضربت دیده، درمانده شده، و در نهایت مغلوب خواهد شد.
رفیق احمد تنها مربوط و مایه مباهات سازمان ما نیست. او، اکرم یاری، مجیدکلکانی، قیوم رهبر و… همه عصاره شرف و نجابت طبقه و خلق ما به شمار رفته و به نام خجسته و الهامبخش شان جنبش چپ و هر فرد انقلابی میهن ما برخود میبالد.
درین ایام اگر از یکسو امپریالیزم و ارتجاع با هزار حیله و دسیسه و به غرش درآوردن بیسابقه ماشین تبلیغاتی شان علیه سوسیالیزم و با تمسک به تحولات اروپای شرقی و روسیه میخواهند ارکان ایمان انقلابیون چپ را درهم ریزند، از سوی دیگر از فلیپین و هندوستان گرفته تا کلمبیا و پیرو و افریقای جنوبی و اریتریا صفیر گلولههای انقلابیون بالاست؛ و در میهن ما افغانستان هم سازمان رهایی و سایر سازمانها و عناصر پرولتری در سختترین اوضاع بیهراس از قربانی دادن، بر ضد دولت پوشالی، سگهای دیوانهی گلبدینی وغیره دلالان امپریالیزم و ارتجاع میرزمند، برزمین میافتند ولی مرعوب و تسلیم نشده و درفش شهیدان را در اهتزاز نگه میدارند.
اینها همه خود گواه اند، تجدید عهد بر خون رفیق احمد و دیگر شهدا گواه است، گواه زنده بودن و شکست ناپذیری اصول بنیادی مارکسیزمـ لنینیزمـ اندیشه مائوتسه دون.
بگذار تا آخر در سپاه احمد و سایر شهیدان پرولتری باشیم!
بگذار عشق و احترام عمیق به رهبر شهیدمان و سرمشق قرار دادن وی را با حفظ وحدت اصولی، استحکام و تأمین نیروی تهاجمی سازمان علیه دشمنان گوناگون تجسم بخشیم!
زنده و گرامیباد یاد رفیق داکتر فیض احمد و دیگر جانباختگان!
طالب تجسم واقعی امپریالیزم هار و خونریز عصر ماست!
کشورما دقیقأ از کودتای هفت ثور ۱۳۵۷ تا کنون، به صورت مستمر در گرداب موهن تجاوز، کشتار، وطن فروشی، ویرانگری، مهاجرت و عدم ثبات اجتماعی عمیقا فرو رفته و غرق است. اساسا حل مسئله تضاد و مبارزه طبقاتی قبل از کودتا و بعد از آن قسما تغییر نمود، اما مناسبات سخت جان فیودالی به صورت پایه در هر دو دوره با قوت پابرجا ماند. مبارزه برای حصول استقلال و دفاع از سرزمین مادری با درک از ابرام ماهیت دموکراسی اولویت یافت. از آن زمان درست ۴۵ سال گذشت و اشغال روس هم خاتمه یافت اما شدت درد ها بیشتر، زخم ها عمیق و کاری تر، اعضا قسما فلج و تن میهن دردمند ما هر روز پژمرده و محتضرتر گشت. از همین است که بعضی ها میپرسند، آیا سرشت ما از آغاز ناجور و زشت بنا یافته بود که به چنین سرنوشت غم انگیز و رو به زوال محکوم شدیم؟
بیشتر بخوانید:
با نگاه دیالکتیکی به تاریخ، درمیابیم که افغانستان با دور شدن از قافله علم مخصوصا از قرن ۱۸ به اینسو که جهان در تب و تاب تحولات علمی بود و نقش آموزه های مذهبی به مثابه تفکر رهبری کننده ای جامعه، ریشه دار بودن سنن پوچ قبیلوی حاکم بر آن، فیودالیزم پیر، زمین مملو از معادن دست نخورده که در دل خود به ارزش میلیارد ها دالر ثروت نهفته دارد، آب سرشار و جغرافیای منحصر به فرد؛ واقعا مستاصل گشت و همیشه و به تکرار مورد تجاوز امپراتورها و امپریالیست ها قرار گرفت. به هرحال اگر از حقیقت موضوع نگذریم، دایما و یگانه علت پراهمیت و بستر نرم نفوذ بیگانگان همیشه توسط خاینان وطن فروش در داخل مهیا بوده و است که متجاوزین به راحتی توانستند دارایی کشور را بلع نموده و در آن خر مستی کنند، تا اینکه بعد ها در حلقوم شان افغانستان گیر کرد و خون فرزندان رشید ما آن را شاراند و پاره کرد. در برابر این مصیبت، بد بختانه همه هستی ما نیز تاراج و ویران گردید.
روی هم رفته باید دانست، فعلا در چه وضع هستیم و وظیفه هر چپ، دموکرات، ملی گرا، سیکولار و آزادیخواه چیست؟
چگونه میتوان وضع موجود را به نفع دموکراسی واقعی و جنبش رهایی بخش ملی تغییر داد؟
بعد از ختم جنگ جهانی دوم و سپس فروپاشی تدریجی اتحاد جماهیر شوروی و سایر کشور های قبلا سوسیالیستی، جهان بر بنیاد سناریوی مدهش نظم نوین جهانی ساخته ای دستگاه کشتار امپریالیست ها در رأس امریکا، بنا و رهبری شد. امریکا با مطالعه دقیق از منطقه و جهان به خصوص آفریقا و آسیا، درس از تهاجم سوسیال امپریالیزم روسیه در افغانستان و خصوصیت جوامع شرق به ویژه خاور میانه، به اندیشه ای کشنده و سهل الاستفاده به نام “اندیشه سبز” برای سلطه به جغرافیای سودمند این مناطق و شرایط خاص خاورمیانه نیاز داشت، که سایر ادیان چنین سیف زهر آلود فتح الظفر را دیگر در اختیار نداشتند. تاریخ بیانگر جنایات هولناک بنیاد گرایان اخوان المسلمین به رهبری حسن البنا، سید قطب، مودودی و ولایت ددمنش خمینی و خامنه ای است که به وضوح میتوان دستان ماهر، ناپاک و سازنده سازمان جهنمی « سیا » را در خلقت تک تک آنها مشاهده کرد. امریکا هر از گاهی شعار های اسلام پسند برای دل خوشی توده های مسلمان سر میدهد، اما باید هوشیار بود که اسلام دوستی امریکا نه از روی اعتقاد به اسلام است و نه هم احترام، که عده ای ساده لوح با دیدن سفره رمضانی و یا حضور یک سیاه پوست مسلمان با پسوند حسین در کاخ سفید، شادی مرگک شده و فیرهای شادیانه مینمایند؛ او دقیقا اسلام را وسیله ای برای رسیدن به اهداف مشخص سیاسی قرار داده و خوب هم بلد است چگونه متصدیان گوش به فرمان اش را در چه زمانی به ماموریت های معین بگمارد. امریکا شاه ماری است که با روی کار آمدن چهره ها در مقام ریاست جمهوری اش صرف پوست عوض میکند؛ حالانکه طینت و ذات آدم خواری، چپاول و غارت او یکسان و تغییر ناپذیر است. تجربه کشور ما حد اقل درین ۴۵ سال آشکارا نشان میدهد، جریانات راست افراطی که در قالب بنیادگرایی اسلامی ( تنظیم های جهادی، طالب، القاعده، داعش و…) ظهور کردند، همه بدون استثنا در کارگاه «سیا» طرح، دیزاین و تولید گردیدند. طالب هر قدر ادای ضد امریکایی و استقلال خواهی کند، به همان اندازه مضحک می نماید که زلنسکی دلقک (رییس جمهور فعلی اکراین) ادعای وطن پرستی، مبارزه و مستقل بودن نماید. از سوی دیگر طالب نه ذاتا چینی است و نه هم روسی و ایرانی، اما کشورهای منطقه برای حفظ سرحدات و منافع ملی شان مجبورند با آنها مدارا کنند و دقیقا بخش های از طالب بدون شک جاسوسی به کشورهای معین نموده و می نمایند و همچنان در پی سود جستن از مجاری گوناگون میباشند. از یاد نبریم روی کار آمدن دوباره طالبان هم نه بر اساس برنامه و فشار چین و روسیه است و نه از ایران، قطر و پاکستان؛ بلکه امریکا تصمیم گرفت بجای دزدان گوش به فرمان جهادی و تکنوکرات، چوچه های مطیع تر و کم مصرف تر طالبی اش را به قدرت برساند. طالب به امریکا در اوضاع کنونی چنان اهمیت به خصوص دارد که در بود حکومت مزدور و مسخره بنام جمهوریت، نمی توانست به خواست های منطقوی و جهانی اش دست یابد، به این دلایل:
- ارزانترین سلاح کشنده : طالب فدایی ترین و بی اختیار ترین سربازان در میان گروپ های چریکی و حتی سپاه منظم عسکری در جهان است، که با کنترول از راه دور توسط “خلیفه و امیر” بمانند یک پهپاد(درون) زنده جان لاشعور، هدف را در هر نقطه به خوبی از بین میبرد. نقش او به حدی برجسته و بازارش چنان گرم است، که کشورهای مختلف برای بدست آوردن مقاصد استراتیژیک شان به مثل یک کالای تجاری در چند و چون قیمت با صاحب اش چانه زنی میکنند. منبع و کارگاه تولید همه ای این انتحاریون و استشهادیون هم جنس باز در انتظار حوران بهشتی؛ عربستان سعودی، الازهر مصر، قطر، دیوبند، پاکستان و قم ایران با دیکته و رهبری نهاد های استخباراتیCIA ، MI6، FSB و موساد است. در ضمن طالب به معنی ختم قدرت و حاکمیت فاسد کرزی و غنی نیست بل ادامه آن درامه ی خونبار در پرده جدید با کارگردانی امریکا است. امروز هر حرکت دینی قبل از آن که در خدمت دین باشد، در خدمت امپریالیزم است و بدون حمایت مالی ( از زمان به قدرت رسیدن دوباره طالب در اگست ۲۰۲۱ میلادی، دولت امریکا منظم هفته وار چهل میلیون دالر و سایر کشور های هم پیمان اش مبالغ هنگفتی را تحت نام کمک های بشردوستانه به غیر از پول های پنهانی جهت تحکیم حاکمیت طالبی به مزدوران اش می فرستند)، تسلیحاتی و تبلیغاتی آن یک شبانه روز هم نفس کشیده نمی تواند. امپریالیزم جهت سرکوب ملل به تنگ آمده جهان و دوام بقای ننگین و طفیلی اش هم اردو، پولیس و نهاد های اطلاعاتی در دست دارد، هم سازمان های مخوف و جهنمی ناتو، بلک واتر، واگنر و هم وحشی صفتان طالب، داعش، القاعده و … را؛ این نهاد ها همه در یک مجموعه صیقل خورده ظاهرا جذاب، قانون پذیر و بی خطر بنام لیبرالیزم نمایان می شوند.
- دوام اشغال با امارت طالبی: امریکا در بیست سال حاکمیت وحشت و ترور با زرورق جذاب دموکراسی و حقوق بشر، زشت ترین اعمال شنیع مثل کشتار انسان های بی گناه، کشت و قاچاق مواد مخدر، میلیاردر ساختن موش های فراری جهادی، جان بخشیدن دوباره به طالبان وحشی، انتقال و رشد صاعقوی داعش و ده ها گروه تروریستی دیگر، بمبارد مناطق مسکونی، شکستن غرور ملی مردم که شجاعت و فداکاری شان در برابر متجاوزین خارجی درج متون تاریخی جهان است، به نابودی کشانیدن صنایع و سکتور دولتی، برخلاف حمایت و رشد سکتور خصوصی، مهیا ساختن شرایط چپاول و غارت ثروت ملی و طبیعت دست نخورده افغانستان برای بورژوازی لیبرال و دلال، مهمتر از آن گسترش فرهنگ مالکیت خصوصی در پرتو مانیفیست نیولیبرالیزم و فرد پرستی در خانواده ها و همه سطوح جامعه، ویران کردن بخش عظیم و ارزشمند فرهنگ، تاریخ و هنر، شعله ور ساختن تضاد های تباری، زبانی، منطقوی و مذهبی و نهایتا حاکم ساختن دوباره بربرهای طالب بر سرنوشت افغانستان و آوارگی مردم ما مرتکب شد. با آن هم امریکا باید بفهمد این زباله های بویناک و فاسد باقی مانده از بیست سال خون و خیانت اش را نمی شود با کثافات متعفن تر بنام طالب تطهیر کرد. درست است که طالب خس و خاشاک جهادی را بیرون ریخت ولی حد اقل یک تن از آنان را هم به دار نکشید، بل با اعزاز و احترام مثل اسماعیل بدرقه کرد تا با آرامش خاطر به قبله اش ایران پناه برد، چون خود طالب مخزنی از فاضلاب جنایت، غارت و ویرانگری است؛ مو به مو طبق دستور، جاده را برای بادار در انجام ماموریت های بعدی صاف و هموار می نماید.
- مانور منطقوی: امریکا با حضور مستقیم، تاسیس دولت بدنام، مزدور و دزد جمهوریت و بلند نمودن شعار دروغین آزادی بیان، تامین حقوق زنان و دموکراسی نمی توانست به اهداف بلند بالای استراتیژیک منطقوی که جزء برنامه طولانی مدت و مهم اش بود و است، دست یابد. او همان طوریکه طالب اول را ۲۵ سال قبل از زهدان پروژه جهاد و جهادی بیرون کرد؛ طالب دو را در درون ارگ با “مدیریت” کرزی- غنی و زیرپرچم ” سه رنگ جمهوریت ” آموزش و پرورش داده و در حال حاضر داعش، لشکر انصار، حزب التحریر و ده ها سازمان تروریستی دیگر را توسط امارت طالبی اش تولید و تربیت میکند. متاسفانه اوضاع به سمت یک جنگ فرسایشی دوامدار و غیر قابل کنترول در حرکت است، که نخستین نشانه های آن را میتوان در از سرگیری انفجارات و حملات انتحاری و درگیر شدن متکرر طالب با همسایگان طور مثال ایران به وضوح مشاهده کرد. ایران هر چند نمی خواهد در شرایط فعلی با وضع شکنند داخلی که دارد، با طالب وارد جنگ شود، اما غرب با اشتیاق میخواهد پای آن را درین ماجرا دخیل کند. طالب حد اقل دوبار هم از ساحه حیرتان به سمت ازبکستان راکت شلیک کرد، اما ازبک ها نخواستند عکس العمل بالمثل نشان دهند؛ از سه گروپ کوچک داعش یکی از آنها نابود و دوتای دیگر موفقانه وارد تاجکستان شدند ولی تا هنوز تاجک ها از مسیر دیپلوماتیک با طالب وارد بحث اند و نخواستند به صف آرایی نظامی روی آورند.
همچنان اوضاع جهان و منطقه به ویژه اوکراین، ایران، پاکستان، هند، چین و روسیه بی تاثیر بر شرایط سیاسی کشور ما نیست.
در قبال اوکراین موضع ما کاملا روشن است و خود را در درد و رنج مردم سلاخی شده آن شریک و همدرد میدانیم. نه دولت متجاوز روسیه و نه سازمان تروریستی ناتو که آتش بیار معرکه و آغازگر این جنگ تجاوزگرانه بود، حق به جانب است. جنگ، تجاوز و غارت خصلت بنیادی امپریالیزم است و در نبود آن حتی چند روز هم این زالو های آدم خوار زنده بوده نمی توانند. در مسئله اوکراین ظاهرا روسیه مظلوم به نظر میرسد چون فاشیست های تربیه شده ی امریکا و انگلیس از قبل آمادگی حمله را بر خاک روسیه داشتند و اوکراین از چندین سال به اینسو تبدیل به محل آموزش نیونازی های غرب و آزمایشگاه کشنده ترین سلاح های بیولوژیک جهان شده بود. از جهت دیگر باید گفت، “سازمان رهایی افغانستان” دچار سردرگمی در تعریف امپریالیزم «ظالم و مظلوم» نیست، که در اوضاع فعلی در سیمای خون آلود امریکا و روسیه نمایش داده میشود؛ دولت امریکا و متحدین اش به همان اندازه وحشی، ضد آزادی و جنایتکار است که دولت روسیه با مؤتلفین منطقویش هست. این وضعیت خیلی تماشایی در عین زمان درد آور است، هر دو طرف در خاور میانه و آفریقا، گروپ های تا دندان مسلح و بی رحم بنیادگرای اسلامی در اختیار دارند؛ بطور مثال امریکا اخوان المسلمین، پیروان دیوبند، جمعیت العلما، طالب، داعش، حزب التحریر، جهاد اسلامی و بوکوحرام و روس ها اسلامیست های چیچن، رژیم آدم کش ایران، حوثی ها، حزب الله، فاطمیون، مدافعین حرم و سپاه مهدی را با خود دارند. بگذریم ازینکه امریکا بلک واتر و روسیه واگنر درنده خو را دارند؛ که حتی به قانون ساخته ی خود شان هم ذره یی پای بند نیستند. این ها سرزمین های معین( افغانستان، عراق، سوریه، لیبی، فلسطین و یمن) را در آتش و خون غوطه ورساخته و به سلطه بر آنها سال ها است زور آزمایی میکنند و حالا متاسفانه نوبت بربادی اوکراین تا نابودی کامل آن است. تازه جرقه های کوچکی از یک جنگ در سودان، کوزوو، بوسنی و قسمت های دیگری اروپای شرق به چشم می خورد، که با یک طرفه شدن قضیه اوکراین، همانند کوه آتش فشان فوران خواهند نمود و گرمی آن چنان سوزنده خواهد بود که قسمت های وسیعی از جهان را ویران خواهد کرد. سرانجام، دردمندانه باید گفت یگانه سرزمین بی صاحب و همیشه آماده لشکر کشی و شاخ به شاخ شدن حریفان منطقوی و سردمداران امپریالیزم جهانی در گام بعدی و حالا قبل از همه باز هم افغانستان است.
بنأ تغییر وضع وابسته به دگرگونی های سیاسی مرتبط با نیرو های داخلی و نگرانی شدید مردم از بدتر شدن شرایط عمومی زندگی بواسطه طالب نیست و متأسفانه این را تاریخ چند دهه اخیر به وضوح نشان داده است؛ ورنه جهنم ساختن افغانستان با نفرت و خشم فروخفته ی مردم، تضاد عمیق طبقاتی و جنبه مثبت روحیه ناسیونالیستی علیه امپریالیست ها و پادوان منطقوی و وطنی شان درین سال ها، اصلا جای سوال برای مساعد نبودن شرایط مادی خیزش سرتاسری و انقلاب باقی نمی ماند. در کنار آن ما تا کنون جبهه ای به مفهوم واقعاً ملی، مستقل و رهایی بخش، موجود و فعال (نه در گرد باد فیسبوک و تویتر) علیه طالب غدار نمی بینیم، تا مردم دردمند ما امید آزادی را در مبارزات علنی آنها شاهد باشند. جبهات کاغذین و پهلوان پنبه های استخباراتی منفور جهادی که تاریخ شان مملو از جنایت و وطن فروشی است و هم اسیر بیگانه؛ خار چشم و دشمن دیرین مردم ما هستند، نه منجی آزادی و استقلال. در عین حال صادقانه اعتراف می کنیم که سازمان ما در ایجاد، مهیا ساختن و آوردن شرایط ذهنی انقلاب با وجود تلاش های دوامدار، قربانی های بی شمار و داشتن برنامه سیاسی؛ نتوانست دست آورد قابل توجه داشته باشد، که جنبش چپ و در مجموع خلق تهی دست افغانستان از آن بهره مند گردند. سه دلیل بدون شک در آن نقش نسبتا عمده داشت :
- ناتوانی کاربرد خلاق تیوری انقلابی در پراتیک مشخص مبارزه.
- عدم جمعبندی های درست و به موقع از موفقیت ها و شکست های سازمان.
- زیرپا گذاردن اصل تشکیلاتی سانترالیزم دموکراتیک، که به رهبری تک فردی در امور حیاتی و سرنوشت ساز سازمان انجامید.
با تذکر این نکات، شرایط موجود از همه چپ ها، مبارزین آزادیخواه، نیروها و افرادی ملی، مستقل و معتقد به کرامت انسانی، آزادی، سیکولاریزم و دموکراسی می طلبد، برای رهایی کشور از چنگال خونین طالب و هر حرکت مزدور منشانه ی دیگر برخاسته از ایدیولوژی بنیادگرایی اسلامی و حامیان منطقوی و جهانی شان؛ متحد و منسجم شوند. سازمان رهایی افغانستان در مقطع کنونی ایجاد جبهه ملی- آزادی بخش و سیکولار را نیاز تاریخی و مبرم پنداشته که بدون شک سیکولاریزم یکی از ستون های اساسی و حیاتی چنین جامعه دموکراتیک را تشکیل میدهد. ما قبل از اینکه بر دموکراتیزه کردن سیاست پافشاری کنیم بر سیکولاریزه کردن آن تاکید داریم تا راه برای دموکراسی نوین به مفهوم واقعی کلمه در کشور ما هموار گردد و بدون آن راه رفتن به سوسیالیزم را دشوار و ناممکن می بینیم.










